عبد الرحمن جامى
188
أشعة اللمعات ( فارسى )
مذلّت از عزّت عشق » يعنى غلبه و استيلاى وى ، « كشد نه از عزّت معشوق » يعنى غلبه و استيلاى وى ؛ « چه بسيار باشد كه معشوق ، بنده [ و مملوك عاشق ] بود » در حديث قدسى واقع است : " يا عبادى اشتقت اليكم " و شكّ نيست كه مملوك را هيچ نوع غلبه و استيلا نيست بر مالك خود . « و على كلّ حال » خواه معشوق مالك بود و خواه مملوك « غنا صفت معشوق آمد و فقر صفت عاشق ؛ پس عاشق » وقتى كه از ممكنات مقيّده باشد و معشوق ، حقيقت مطلقه كه در جميع اشيا ظهور دارد و هنوز عاشق به كمال فقر متحقّق نشده باشد ، « فقيرى بود كه يحتاج الى كلّ شىء و لا يحتاج اليه شىء : او به همه [ اشياء ] محتاج بود و هيچچيز به دو محتاج نى » يعنى در نظر شهود وى ؛ زيرا كه مىشايد كه كسى كه به چنين فقرى متحقّق شده باشد محجوبان وى را محتاج اليه توهّم كند . اما آنكه او به همه محتاج بود ، جهت آن بود « كه نظر محقّق بر حقيقت اشياء آيد » و هو الوجود الحقّ سبحانه ؛ امّا در پس پردهء اشياء و همه اشياء را مظاهر آن بيند ؛ پس « در هرچه نظر كند رخ او بيند ، لاجرم بر همهء اشياء محتاج بود كه " الفقر احتياج ذاتىّ من غير تعيّن حاجة " » و معنى احتياج ذاتى آن است كه وصف ذات فقير بود ، بىانضمام امرى ديگر به وى ، و معنى عدم تعيّن حاجت ، آن است كه چون قبلهء طلب وى ، حقيقت مطلقه است و آن را به هيچ خصوصيّتى از خصوصيّات تعيّنات اختصاصى نى ، پس نسبت همه به آن فقير برابر بود ؛ پس به همه - از جهت ظهور آن حقيقت - محتاج بود و خصوصيّت هيچ تعيّن را در آن احتياج مدخلى نبود . « و امّا آنكه هيچچيز » از موجودات عينى در نظر شهود وى ، « به دو محتاج نبود ، سبب آن است كه » موجودات را « احتياج به موجود تواند بود و عاشق را در حال تجريد » كه قطع علايق ظاهرى است ، « و مقام تفريد » كه قمع عوايق باطنى است ، « خلعت هستى و توابع آن » از صفات و افعال و آثار « كه نزد او امانت بود به حكم إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها « 1 » به معشوق باز گذاشته است و او به سر خرقهء نايافت خود » در خارج
--> ( 1 ) . نساء ( 4 ) آيهء 58 .